
یه سال دیگه از عمرم گذشت.افسوس که عمر آدمیزاد به اندازه یه چشم برهم زدنی می گذره.هرسال می خوام متفاوت از سال پیش باشم می خوام بهتر از سال قبل باشم نمی خوام که بعد ها افسوس گذشتم رو بخورم ولی می بینم هیچ فرقی نسبت به گذشته نکردم.امیدوارم سال دیگه بتونم بگم که نسبت به گذشته بهتر بودم.
برای روز میلاد تن من نمی خوام پیرهن شادی بپوشی
برسم عادت دیرینه حتی برایم جام سرمستی بنوشی
برای روز میلادم اگر تو به فکر هدیه ای ارزنده هستی
منو با خود ببر تا اوج خواستن بگو با من که با من زنده هستی
که من بی تو نه آغازم نه پایان تویی آغاز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین بشه بی تو غمه فرسودن من
نمی خوام از گلهای سرخ و آبی برایم تاج خوشبختی بیاری
به ارزشهای ایثار محبت به پایم اشک خوشحالی بباری
بزار از داغی دستای تنها بگیر هر گرما بر سر من
بذار با تو بسوزه جسم خستم ببینی آتش و خاکستر من
توی ای تنها نیاز زنده بودن بکش دست نوازش بر سر من
به تن کن پیرهنی رنگ محبت اگه خواستی بیایی دیدن من
که من بی تو نه آغازم نه پایان توای آغاز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین بشه بی تو غمه فرسودن من