
بوی عید می یاد مگه نه؟
من دارم حسش می کنم .این روزا روزای شیرینی هستند با وجود اینکه دوست ندارم روزای آخر سال تموم شن ولی از اومدن بهار هم خوشحالم.تصور کن درختارو با شکوفه های بهاری چه زیبا می شن.وقتی عطر بهار نارنج به مشامت می رسه دلت می خواد هی بیشتر بو بکشی.
پیشاپش عید سعید باستانی رو به شما دوس جونام و خونوادهاتون تبریک می گم.امیدوارم سال خوبی پیش رو داشته باشید و این روزای پایانی هم بهتون خوش بگذره.(راستی چهارشنبه سوری زیاد ترقه بازی نکنیدا.ما که اون شب تا دیر موقع سرکاریم
.شاید هم همونجا چهارشنبه سوری راه بندازیم.با پولهای خزانه
چه آتیشی درست می شه
)
((خارج از شوخی))
بهار بهترین بهانه برای آغاز و آغاز بهترین بهانه برای زیستن است
سلامت ،سعادت، سیادت ،سرور،سروری،سبزی و سرزندگی هفت سین سفره زندگیتان
دانستن بدون خواستن هرگز توانست به بار نمی آورد.
افکار بزرگ هدف دارند،افکار کوچک ارزو
افکار صبحگاهی اعمال روزتان را تعیین می کنند.
بزرگترین درس اشتباهات این است که فقط یکبار انجام می دهید.
بهترین شیوه انجام کارهای بزرگ و ظاهراً غیرممکن تقسیم آن به کارهای کوچکتراست.
یه سال دیگه از عمرم گذشت.افسوس که عمر آدمیزاد به اندازه یه چشم برهم زدنی می گذره.هرسال می خوام متفاوت از سال پیش باشم می خوام بهتر از سال قبل باشم نمی خوام که بعد ها افسوس گذشتم رو بخورم ولی می بینم هیچ فرقی نسبت به گذشته نکردم.امیدوارم سال دیگه بتونم بگم که نسبت به گذشته بهتر بودم.
برای روز میلاد تن من نمی خوام پیرهن شادی بپوشی
برسم عادت دیرینه حتی برایم جام سرمستی بنوشی
برای روز میلادم اگر تو به فکر هدیه ای ارزنده هستی
منو با خود ببر تا اوج خواستن بگو با من که با من زنده هستی
که من بی تو نه آغازم نه پایان تویی آغاز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین بشه بی تو غمه فرسودن من
نمی خوام از گلهای سرخ و آبی برایم تاج خوشبختی بیاری
به ارزشهای ایثار محبت به پایم اشک خوشحالی بباری
بزار از داغی دستای تنها بگیر هر گرما بر سر من
بذار با تو بسوزه جسم خستم ببینی آتش و خاکستر من
توی ای تنها نیاز زنده بودن بکش دست نوازش بر سر من
به تن کن پیرهنی رنگ محبت اگه خواستی بیایی دیدن من
که من بی تو نه آغازم نه پایان توای آغاز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین بشه بی تو غمه فرسودن من
وقتی نیستی خونمون با من غریبی می کنه
دل اگه می گه صبورم خود فریبی می کنه
صدای قناری محزون و غم آلود می شه
واسه من هرچی که هست و نیست نابود می شه
وقتی نیستی گل هستی خشک و بی رنگ می شه
نمی دونی چقدر دلم برات تنگ می شه
وقتی نیستی گلهای باغچه نگاهم می کنن
با زبون بسته محکوم به گناهم می کنن
گلها می گن که با داشتن یه دنیا خاطره
چرا دیونگی کردی و گذاشتی که بره
وقتی نیستی همه پنجره ها بسته می شن
با سکوتت توو خونه قناری ها خسته می شن
روز واسم هفته می شه هفته برام ماه می شه
نفسام به یاد تو یکی یکی آه می شه
وقتی نیستی گلهای باغچه نگاهم می کنن
با زبون بسته محکوم به گناهم می کنن
گلها می گن که با داشتن یه دنیا خاطره
چرا دیونگی کردی و گذاشتی که بره